X
تبلیغات
وب دنج - افکار سرگردان ( داستان)

وب دنج

افکار سرگردان ( داستان)

باد می آید و من پشت پنجره اتاق که دنیای اکنون من است نشسته ام و با ذهن آشفته ام کلنجار می روم تا آنی را که مدت هاست درگیرش است را بروی کاغذ بیاورم و سوژه لعنتی رفته آن بالاهای مخچه ام و راضی نیست از خر خودش پایین بیاید و روی کاغذهای سفید که لَه لَهِ کلمات را دارند بنشیند.

مدتی باز صبر می کنم و تمام عزمم را جزم می کنم و بسراغش می روم ، عصبی می شوم ،آنقدر استقامت می کند و کمی از آن جایش بالاتر می رود و میچسبد به طاق مخچه ام  ، می ترسم فرار کند ، آرام می شوم ، کوتاه می آیم و لیوان آبی به خودم می دهم و او هم کمی باز می گردد پایین ، اراده ای قوی دارد و حالا که قصد آمدن ندارد و نمی دانم و خودش هم که نمی گوید چرا ، حالا که حوصله نوشتنم از سفر طولانی اش بازگشته ، سوژه استقامت می کند .!

همچنان باد می آید ، تلویزیون روشن است و امواج صوتی اش از مرز اتاق ام بی دغدغه می گذرد و گوش بیچاره ام مجبور به شنیدن می شود . باز هم بحث های مزخرفشان را راه انداخته اند و از طرح های هیچ وقت اجرایشان حرف می زنند ، تمرکز می کنم و امواج را نشنیده می پندارم ، صدای وز وز مگس سمج اتاقم می آید و مزاحم نوشتنم می شود ، کمی عصبی می شوم و دوباره بی خودی گیر می دهم به هستی و یادم می افتد خدا هم خودش از دست مگس عاصی است ، همدردی می کند ! ولش می کنم بگذار خوش باشد و اگر خونی در بدنم بود بنوشد و دلخوش خون من بیچاره باشد .

صدای آذرخش می آید و آسمان درگیر ابرها شده و از بودشان گریه را خبر می دهد و دوباره باز می آید ، آسمان آرام می گرید ، باز می گردم سوی ذهن آشفته ام و سوژه همچنان در آن بالای مخچه ام لذت می برد انگار و اصلا قصد رها کردن آن بالا را ندارد ، برایش وعده ها و وعیدها را قطار می کنم ، از من آگاه تر است ، نمی پذیرد و لابد جایش در آن بالا خوش است ، چه جایی بهتر از کنج طاق خلوت و ساکت و امن مخچه ام بدرد اینروزهایش می خورد ؟! ، استقامت می کند و من حسودی ام می شود به استقامت اش ،  با خود می گویم اگر من هم مثل او  ، نصف مثل او استقامت کرده بودم دیگر مجبور نبودم درگیر این سوژه باشم و بجای اینکه هر روز ببینم و بنویسم امروز آسمان سیاه بود...می رفتم سراغ سرگرمی خودم و از چیزهای دیگری می نوشتم ! ولی خب استعدادش را نداشتم و ندارم ، اصلا من هم مثل پدرم راضی ام ، شکر !!!

امواج پریشان صوتی گوش بیچاره ام را آزار می دهند ! صدایی دیگر می آید خوشحال می شوم که فیلم است ، به سمت صدا می روم ، سریال مزخرف دیگری ، این همه فیلم مفید این مزخرفات را می بینند و بنام (کمدی) می خورند و می خندند ! حالم بد می شود برمیگردم به اتاق ، صدای مهیبی از بیرون می آید ، این وقت شب ! پسر همسایه است  ، صدای ظبط ماشینش است و چه افتخاری می کند به بلندی صدایش ( گام گام گام گوپ ، گام گام گام گوپ.س) گوشش خسته نمی شود ؟! با خودم می گویم بیچاره او هم با همین صدا خوش است چکارش داری؟ ولش می کنم و می خواهم کمی تمرکز کنم برای نوشتن ، صدای جالب دیگری ، از بیرون می آید ، دقیقا از سمت شرق اتاق ، خانه دیوار به دیوار اتاق  ، صدای نوحه می آید ، شبیه حدادیان است و اصلا متوجه نمی شوم چه می خواند و در همین حال موج صدای دیگری اضافه می شود ، صدای ملودی گوشی همراهم است ، حوصله اش را ندارم ، رد می دهم و روی حالت ویبره قرارش می دهم !

آخر این وقت شب چه کسی نوحه گوش می دهد ، آن هم در این ماه شعبان و سرشار از شادی ! باز هم باخودم می گویم لابد او هم با همین نوحه دلخوش است ، با خودم سکوت می کنم !

در میان این امواج و باد که دیگر کم شده ، صدای موسیقی دلنشینی به گوشم می رسد ، دقت می کنم ، همایون است  ، صدای همایون شجریان ، کمی امیدوار می شوم ، از جایم بلند می شوم و به سمت صدا می روم ، دختری جوان ، حدود بیست و چهار پنج ساله با مانتوی کوتاه سبز رنگ و سری نیمه برهنه با آرایشی عجیب و غلیظ گوشی همراهش را در دست گرفته و گریه کنان مشغول شنیدن آواز همایون است ( نه بسته ام به کس دل...) ، سکوت می کنم بی هیچ واکنشی به اتاق بر می گردم  ، وسط راه جیرجیرک ها آواز سر داده اند  و هی جیر جیر می کنند ، صدا ها کمی کم تر می شود !

باد دیگر قطع شده ، سکوت اتاقم را می گیرد ، متمرکز می شوم و بسراغ سوژه می روم ، اینبار التماسش می کنم ، باز هم ناز می کند و معلوم است واقعا تصمیم پایین آمدن ندارد ، صدای پتک زدن و خراب کردن دیوار ، شایدم ساختنش می آید ، تاب تحمل این صدای توی مخ را ندارم ، عصبی می شوم و باز با خودم می گویم شاید این هم دلخوشی آن مرد باشد !

در حسرت سکوت مانده ام ، مگس تا کارگر ساختمانی مشغول دلخوشی هاشان هستند و باید دلخوش دلخوشیهاشان باشم ، بیخیال سکوت و نوشتن و سوژه می شوم ، تمرکزم به صدا جلب می شود ، کم کم خواب بسراغم می آید ! صدای ویز ویز ویبره گوشی همراهم می آید ، نگاه می کنم ، پیامی آمده از سوی دوستی ، می خوانمش ( از چه دلتنگ شدی ، دلخوشی ها کم نیست ، مثلا این...) خنده ام می گیرد ، با خودم می گویم ، بگذریم هیچ نمی گویم ، این هم با فرستادن این پیام دلخوش است ... !

باز خواب مرا می گیرد در میان این صداها که کم تر شده ،  چشمانم می روند به همان ناکجا آباد و خُرخُر کردن هایم شروع می شود و شاید امواج صوتی خروپف هایم دیگران را آزار دهد ، چه کنم که من هم به ناچار به همین خواب دلخوشم ... !

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 12:24  توسط مهدي عسكري پور  |