تنهایی پر هیاهو(کتابی برای زندگی)
تنهایی پرهیاهو-بهومیل هرابال
شاید بهتر بود که من این کتاب رو تحلیل نکنم،چرا که از طرفدارای دو آتیشه ی این کتابم و ممکنه همین امر باعث بشه،تا من ایرادات این کتاب رو نبینم و همش از این کتاب تعریف و تمجید کنم.به هر حال امیدوارم بتونم با چشمانی باز تر،به بررسی این کتاب بپردازم.
در مطالعه ی کتاب های قبلی به این نکته اشاره کردیم که،اثر میتواند به صاحب اثر نزدیک باشد.یعنی یک اثر به احتمال زیاد،دغدغه آن نویسنده را در بر میگیرد.مثلا در کتاب "انتری که لوطی اش مرده بود" صادق چوبک گفتیم،داستان از دغدغه ها و تفکرات نویسنده جدا نیست.اما بهتر است ما وقتی کتابی را میخوانیم،در ابتدا فقط به خود کتاب توجه کنیم و خیلی برایمان مهم نباشد که نویسنده ی آن اثر کیست.چرا که ممکن است اسم نویسنده کمی ما را گمراه کند و دست و بالمان را ببندد.اما به اعتقاد بنده،اثری موفق است که ما بتوانیم با خواندن آن اثر،هم از ان اثر لذت ببیریم هم به دغدغه های نویسنده آن اثر پی ببریم و با خواندن اثر، نویسنده را بشناسیم.پس بهتر است از اثر به نویسنده برسیم،نه از نویسنده به اثر!
بـُهومیل هرابال (به چکی: Bohumil Hrabal) (زاده ۲۸ مارس ۱۹۱۴ در برنو، درگذشته ۳ فوریه ۱۹۹۷ در پراگ) نویسنده ای با مدرک دکترا حقوق و همچنین در دانشگاه دوره های فلسفه،تاریخ و ادبیات را گذراند. میلان کوندرا (نویسنده ی برجسته ی چک)او را بهترین نویسنده ی چک میداند.هرابال با اینکه دارای مدرک تحصیلی والایی بود،اما شغل های عجیبی مثل:سوزنبانی قطار،کارگر ذوب آهن و.... را برای خودش برگزید.او نماینده ی یک کارگر روشنفکر بود،و چون تجربه ی زیادی داشت میتوانست به بهترین شکل،از مشاغل یا تجربه هایش بنویسد.حال ببینید اگر ما از هرابال چیزی نمیدانستم و کتابش را میخواندیم،میتوانستیم به همچین شخصیتی که او را در بر میگیرد،برسیم؟
"تنهایی پر هیاهو" کتابی است که به صورت اول شخص روایت می شود.توصیفات به شکل خلاقانه ای بیان می شود و مترجم توانسته است تا حد زیادی،در انتخاب کلمات هرابال وفادار باشد.هر جای داستان از پیرنگ قوی بر خوردار است و شخصیت ها همه توجیه شده به کار خودشان ادامه میدهند.هرابال در این کتاب هم درد قشر زحمتکش را بیان می کند،هم درد قشر روشنفکر را.او در این کتاب به نویسنده هایی علاقه دارد ادای دین می کند و نشان میدهد که چقدر به فرهنگ و هنر علاقه دارد.
بی شک این کتاب،کتابی نیست که بشود راحت از کنارش گذشت و با اینکه سال ها پیش و در جایی دور از اینجا نوشته شده است،اما برای خیلی از ما ها ملموس است و این قدرت نویسنده را میرساند.
وقتی شخصیت اصلی مدام تکرار میکند که سی پنج سال که درست دارد یک کار را می کند و این تکرار ما را یاد خودمان می اندازد که بدون هیچ انگیزه ای،همه چیز را تکرار می کنیم.انسانی که به شدت در این دنیا تنهاست،حتی اگر اطرافش شلوغ باشد و یا به قولی پر هیاهو...!!!
به قول هرابال و کامو:انسان از خود بیگانه،که در عصر مدرن برده ی همه چیز شده است.انسانی که دیگر برایش فرقی نمی کند چه اتفاقی بیفتد و روزی میتواند مثل دسته ی موش ها در فاضلاب،به جنگی خونین بپردازد.آری هربال این انسان را به تصویر می کشد.
شخصیت اصلی،علاقه ی شدیدی به دستگاه پرس خود پیدا می کند و قصد دارد تا مثل دایی اش وقتی بازنشسته شد، دستگاه پرسش را نگه دارد.او وقتی در اتاق کوچکش کتاب های زیادی را نگه میدارد،احساس امنییت می کند حتی با اینکه از جای کتاب ها خیالش راحت نیست و میترسد که کتاب روی او بیفتند و او را نابود کنند،اما با این حال باز هم کتاب ها را نگه میدارد و شب ها در زیر آنها میخوابد.او از نابود شدن هر کتاب یا هر تفکری،عذاب می کشد اما قدرت این را ندارد که چیزی را تغییر بدهد و خیلی هم دنبال تغییر دادن نیست وبا اینکه به کتاب علاقه ی زیادی دارد،اما برای گذراندن زندگانی مجبور است کتاب های زیادی را با دستگاه پرس نابود کند و این چقدر می تواند برای همچین انسانی تلخ باشد.اما او هم به این تلخی عادت می کند!
داستان با بحران های کوچکی بیان می شود و مرگ دایی یا مادر شخصیت اصلی،خیلی سعی نمی کند ضربه ی محکمی را به خواننده وارد کند اما با آن روندی که پیش گرفته است کمی به ناراحتی ما میفزاید،چرا که شخصیت اصلی بعد از مرگ مادر و دایی،از قبل هم تنها تر می شود.شخصیت دختر کولی که با ابهام همراه است،میتواند تصویر ذهنی خود شخصیت باشد،چرا که او در خوردن آب جو افراط کرده است و دیگر شاید حواس درست و حسابی نداشته باشد.همچچین او فهمیده است که دیگر عمر کارش به سر آمده است و دستگاه پرس های جدید،به زودی جای دستگاه پرس های قدیمی را میگیرد و اوباید هرچه زودتر باز نشسته شود.اما چطور می تواند باز نشسته شود؟؟؟او سی و پنج سال است که دارد این کار را می کند.کتاب های زیادی را پرس کرده است و فقط وقتی که کتاب های هیتلر و نازیسم را خمیر کرد،لبخند را بر روی لبانش دید.او پرس کردن کتاب ها را دوست ندارد،اما چاره ای ندارد و مجبور است این کار را انجام دهد و وقتی میفهمد که قرار است که دیگر این کار را نکند این بار خودش را در دستگاه پرس قرار میدهد تا کم کم خمیر شود...
اشکان جباری

درود .