محکوم به اعدام نام مجموعه ای است که توسط نویسنده ی بنام آن دوران، "علی محمد افغانی" به نشر در آمده است.این کتاب برای اولین بار در سال  1370 توسط انتشارات نگاه،روانه ی بازار شد.

محكوم به اعدام، زنده بگور، بالا بلنده، يك گردش تفريحي و فصل خوب سال،داستان های این مجموعه را تشکیل می دهند.

علي‌محمد ‌افغاني، داستان‌نويس ايراني در سال 1303 در کرمانشاه به دنیا آمد.با چاپ شدن رمان "شوهر آهو خانم" به شهرت چشمگیری دست یافت.این اثر،با استقبال بی نظیری رو به رو شد و یکی از مهمترین آثار این نویسنده به حساب می آید.

مجموعه ی داستانی محکوم به اعدام از نظر فرم به رمان "شوهر آهو خانم" بی شباهت نیست و از این حیث میتوان این دو اثر را جزءِ آثار خوب مکتب "رئالیست" دانست.اما چرا علی محمد افغانی را یک رئالیست می دانیم؟

خود علی محمد افغانی یکی از فعالان حزب توده بود و به خاطر فعالیتش در زمان شاه چند سالی به زندان افتاد.وی معتقد بود که ادبیات متعلق به همه هست و توده ی مردم باید آن را درک کنند.شاید به همین خاطر است که زبان ساده ای را برای ادبیاتش انتخاب کرد.اما ما علی محمد افغانی را،به خاطر سادگی بیان،یک رئالیست نمی دانیم بلکه برای واقعیت گفتارش و انعکاس تصاویر واقعی در آثارش،او را یک رئالیست میدانیم.او مثل همه ی رئالیست ها تنها از احساسات شخصی خود در داستانش استفاده نمی کند و سعی می کند واقعیت زشت عصر خودش را بیان کند.

در داستان کوتاه محکوم به اعدام او این تصویر را هر چه واضح تر،به خواننده انتقال می دهد.همان طور که از اسم داستان پیداست،نویسنده سعی میکند ما را با یک واقعیت(اعدام) رو به رو کند.داستان با یک سوم شخص غیر وابسته روایت می شود و فضای تیره ی زندان را بی کم و کاست بیان می شود.

داستان از جایی شروع می شود که پاسبان دنبال شخصی به اسم زکی(بی پدر) می گردد.حال راوی شناسنامه ی زکی را برای خواننده رو می کند.

مثال های راوی به ما این اطلاعات را می دهد که زکی،چون نتوانسته است در مقابل حرف زور بایستد،به زندان محکوم شده است.او با پاسبانی که هر روز سر کوچه می ایستاد تا مردم را تلکه کند،اوبه خاطر انتقام از رقیب پدرش(که همه ی سرمایه ی پدرش را آتش زده بود) و... به زندان افتاده است.او دائم به فکر جبران است.اما وقتی آدم یک بار به زندان بیفتد،شرایطش تغییر می کند.همان بار اول،راه را هموار کرد تا زکی بار های دیگر هم به زندان بیفتد.بعد از بار اول زکی مادرش را از دست می دهد.

اما شاید سوژه ی اصلی راوی،زکی نیست.بعد از همه ی این توصیفات شخصیت دیگری(براگه) وارد داستان می شود.فردی که به خاطر قتل یک نزول خوار،محکوم به اعدام است.همه ی هم سلولی های براگه،او را بیگناه می دانند و یکی از آن ها اعتقاد دراد که از قدیم در حمام جن وجود داشته و فرد نزول خوار را همین جن ها کشته اند.به هر حال پاسبان زکی را صدا می کند تا دوستش براگه را در آخرین روزهای مانده اعدامش،ببیند.زکی از زمینی که داشت مقداری پول برای خودش پسنداز کرده است و اعتقاد داشت که اگر از  بیرون بیاید می تواند با این پول،زنش را که مدت هاست منتظرش است را،خوشبخت کند.زکی بسته ای را بر میدارد و با پاسبان به اتاق محاکمه میرود.زکی که براگه را در حالت نامناسبی میبیند،تصمیم میگیرد تا زمینش را با قیمت کمتری بفروشد و رضایت خانواده ی مقتول را جلب کند.

هر چند در آخر داستان،پاسبان به زکی می گوید که شاید آن ها پول را به خانواده ی مقتول ندهند و براگه را اعدام کنند.اما زکی تصمیم میگیرد این کار را انجام دهد تا شاید براگه را اعدام نکنند.

داستان به خوبی تصویر سیاه آن دوره را به ما نشان می هد.تصویر چاپیدن و چپاول کردن.تصویری که آقایان حق مردم را به راحتی میخورند و خم به ابرو نمیاورند.هسچ کس نمیتوانست در مقابل حرف زورشان با یستد.آن ها مردم را محتاج نگه میداشتند تا از این ترفند،آن ها را تشنه تر کنند و مجبورشان کنند برای اینکه به حقشان برسند،حق کس دیگری را پایمال کنند.

به عقیده ی من حتی پاسبان(نجف) هم مقصر نبود.او فقط مجبور بود،قانون ظالمین را به اجرا در بیاورد و او فقط یک قربانی بود.همان طور که زکی یک قربانی بود...