" چشمام رو می بندم و میرم جلو اول سلام می کنم و با آرامش کل قضیه رو براش تعریف می کنم . اونم حتمن آدم فهمیده ایه و من رو می بخشه . آره باید برم پیشش و بهش بگم . اون هم بهم حق می ده . حتمن بهم حق می ده .

چطور بگم ؟ چی بگم ؟ آها . می گم آقا ببخشید چند لحظه می تونم وقتتون رو بگیرم ؟ دیروز که داشتید از اینجا خرید می کردید من . راستش من خودم نمی خواستم ، یعنی نمیدونم چطور شد . اصلا چرا اینطور شد. باور کنید دست خودم نبود . من نمی خواستم ولی خب شرایطش پیش اومد و من البته باید بهتون بگم که اگر اون ، یعنی خانم همراهتون ، اگر خانمتون بود ، خودش به من .

نه خنگ این چه وضعشه .

پس چطور بگم ؟!

آروم باش . آروم باش پسر . آها .

می رم جلو و می گم ببخشید آقا ، حالتون خوبه ؟! شاید من رو بجا نیارید ولی من شما رو می شناسم . نه قصد مزاحم شدن ندارم . شما دیروز برای خرید لباس به فروشگاه ما اومدین . من یکی از فروشنده های اونجا هستم . خواهش می کنم ... ، نه اومدم تا قضیه ای رو براتون تعریف کنم . اینجارو چطور پیدا کردم ؟ حالا براتون تعریف می کنم . راستش رو بخواید دیروز که شما به فروشگاه اومدین وقتی که توی اتاق پرو داشتین پالتو خودتون رو پرو می کردین.

باور کنید من اینطور آدمی نیستم . ولی خب گاهی بعضی چیزها اتفاق میفته . من هم نفهمیدم چی شد و چرا این اتفاق افتاد . چرا من این کار رو کردم . راستش اگر اون خانمی که همراهتون بود همسر شما باشه .

نه خنگ . این چه وضعشه . باید راحت بهش بگی .

پس چطور براش بگم ؟

اصن براش توی یک کاغذ می نویسم و میدم بهش . اینطوری خیلی بهتره . آره بنظرم اینکار خیلی بهتره.

آقای عزیز

شما دیروز برای خرید یک پالتو به فروشگاه ما آمدید .

آن روز خیلی خوشحال بودید . و خانمی نیز همراه شما بود که حدس می زنم همسر شماست .

هنگم پرو این خانم زیاد به من نگاه می کرد و دو بار هم به من لبخند زد.

من هم به ان خانم لبخندی زدم و پشت کارت فروشگاه شماره ام را به آن خانم دادم .

هر چه تلاش کردم که این کار را انجام ندهم نشد .

اه . تو هم با این نوشتنت . تازه وقتی گفتی برای خرید پالتو اومده ،  می فهمه که . خنگ اگه طرف زنش باشه که بدبخت می شن . اصن بهتره یک جور دیگه براش تعریف کنم . نباید زن رو مقصر نشون بدم . خب اول اون خندید و خودنمایی کرد . اصن اگه اینجوری ادامه بدم شاید جلوی یک خیانت دیگه رو هم می گیرم .

بعد روزنامه ها تیتر می زنن : پسری 17 ساله جلوی یک خیانت را گرفت .

عکسمم میفته تو روزنامه ها .به هر حال باید ثابت کنم که هنوز مردی و مرام نمرده .

آره ، بهترین کار همینه . ولی اگه منم تو این خیانت دست داشته باشم چی ؟! اگه طرف بیاد دنبالم و تهمت کارای نکرده رو هم بهم بزنن چی ؟!

اه . چقد خنگم من . بعدشم طرف ازم شکایت کنه و بندازنم تو زندان چی ! بعد یکسال آب خنک خوردن هم بالای دار .

روزنامه ها تیتر می زنن : پسری هفده ساله به جرم تجاوز . نه به جرم زنا بدار آویخته شد .

آره دیگه ، همین علی افتخاری بدبخت جلوی چشمامِ دیگه . چرا زودتر یادم نیفتاد . ولی نه حکم زنا که اعدام نیست .

اصن چطوری می خوان ثابت کنن که من بودم ؟! عمرا هیچ مدرکی ندارن . مگه به همین سادگی آدم می کشن . محکم باش پسر ، جلوشون کم نیار . آره خودشه .

پس چیکار کنم ! اصن ولش کن ، بزار بیخیال شم برم . از ما آبی گرم نمیشه .به من چه . فقط بهتره برم خطم رو عوض کنم که مبادا طرف زنگ بزنه .خب گیرم زنگ بزنه.

: الو . چطوری عزیزم ؟ امروز عصر باهم قرار بزاریم ؟

: خانم محترم من عزیز شما نیستم . فکر کنم اشتباه گرفتین .

: او . چه نازی هم می کنه برای من . مگه تو دیروز شماره ات رو به من ندادی ؟

: خانم محترم . کی شماره من رو به شما داده ؟

: خودت رو به اون راه نزن . عصری بیا جلو سینما رکس .

وای . فهمید که دارم براش خالی می بندم . عصری نمی رم سر قرار . آره این یک نمونه بزررگ از قدرت منِ . ولی نه ، اگر برم و بهش بگم تو داری با این کارت به شوهرت خیانت می کنی احمق . اون شوهرته ، دوستت داره . تو نباید اینکارو بکنی .

نه ، نباید با یک خانم محترم اینطور حرف زد . خیلی آروم بهش می گم ، خانم محترم ، این اولین و آخرین باریه که میام اینجا ، شما بهتره که با شوهرتون برید سینما ، اسم این کار خیانت هست . ضمن اینکه گمان نمی کنم سن من و شما چندان مناسب هم باشه .

بعدشم یک خداحافظی و تمام .

بعدش چقدر به خودم ببالم .

بازم تو روزنامه ها تیتر بزنن : پسری هفده ساله بنیان یک خانواده از هم پاشیده را برگرداند .

ولی نه . اگر رفتم سر قرار و بازم آدم نشدم چی ؟! دیگه حوصله تیترهای تلخ رو ندارم .

اصن همین الان می رم و همه چیز رو به اون آقا می گم ، هر بلایی هم می خواد سر خانمه بیاد ، خب بیاد . اصن حقشه که بلا بیاد سرش . من شماره ام رو دادم ، اون چرا ازم گرفت . بله . اون آقا هم حتمن قبول می کنه و متوجه احساسات سن من می شه . آره بهتره که برم و بهش بگم . "

..

" اه ، همین الان از کنارم رد شد و هیچی بهش نگفتم . خاک بر سرت سهراب .

این دیگه کیه ، وقت گیر آورده ها . "

: بله بفرمائید ؟!

: سلام . حالت خوبه ؟

: ممنونم . شما ؟!

: یکی از همین آدما .

: یکی از این آدما اسم نداره . ؟

: چرا  به وقتش بهت می گم .

: خانم شما کی هستین . کی شماره من رو به شما داده ؟!

: هاها ها . عصبانیت اصلا بهت نمیاد . خودت بهم شماره دادی .

: شما همون خانمی هستین که دیروز...

: آره آره. دوست داری یکم باهم حرف بزنیم ؟

: ما چه حرفی باهم می تونیم بزنیم ؟

: میل خودتِ . خوشحال می شم باهات بیشتر آشنا شم.

: کی همو ببینیم ؟ کجا ؟

: می تونی بیای خونه من ، چطوره ؟!

: خونه ؟ راستش رو بخوای من...

: نترس ، من تنها هستم و اصلا دوست ندارم یک پسر رو بکشم .

: هه هه . اون که عمرا ، ولی فکر کنم الآن جلو خونه شما باشم .

: جدی ؟! در رو برات بازمی کنم . طبقه سوم . واحد نه !

...

در خانه باز است .

سهراب وارد خانه می شود . احساس ترس دارد و شوق کشف ، که از ویژگی های نوجوانی اوست . زن که به ظاهر سی ساله می رسد در حال نزدیک شدن به سهراب است . سهراب می خواهد حرف بزند ، زن با انگشت اشاره ، " هیش" را به سهراب القا می کند و او را به اتاق مجاور هدایت می کند . در اتاق بسته می شود .

آرامش ، آرامش حتا وقتی مجادله ای در کار است . باید آن را با آرامش انجام داد . گوشم را روی در می گذارم و راستش صدای آرام نفس می شنوم . همیشه از این کار سوژه ها متنفر بودم . خودشان هرکاری را که می خواهند انجام می دهند ، بدون اینکه به من خبر دهند . لابد این هم از مشکلات این کشور است و اینجا ایران است و بازار سانسور داغ.

البته سوژه ها هم این قضیه را فهمیده اند . برای آسیب نرسیدن به خانواده ها و خصوصن نوجوانان و جوانان و جهت جلوگیری از ابتذال بیش از حد ، باقی قضایا را از من پنهان می کنند . راستش با این کارشان چندان موافق نیستم . ابتذال را باید تعریف کرد ، که با دو مقوله جدا اما مرتبط برخورد می کنیم. آیا برهنه نشان دادن ، استفاده از تعاریف و اصطلاحاتی درباره زن و اندام او ابتذال است ؟! آیا تعریف و نشان دادن روابط جنسی در کارها ابتذال است ؟! چه آشکار و چه نهان ؟! اگر اینطور است ، پس ما باید بگوییم زن و شوهر مبتذل هستند . دختر و پسر مبتذل هستند . جهان مبتذل است. در این صورت این هنر هم مبتذل شمرده می شود . پس در اینصورت هم ایرادی دیده نمی شود که هنرمندی کارهای مبتذل بنویسد ، چون همه چیز در این جهان مبتذل است . اگر بخواهیم با این دید نگاه کنیم.

 اما واقعیت اینجاست که هنرمند دارای دغدغه های فکری مختلفی ست و برای بیان موضوع باید به عریانی و برهنگی آن را نشان دهد و این نه ابتذال است و نه انحراف ذهنی شخص هنرمند . این هم جای بحث بسیاری دارد که بهتر است خود منتقدان ادبی و هنری درباره اش بحث کنند و هنرمندها هم کار خودشان را انجام دهند .

 ولی از واژه مبتذل و جدیدن هم درحوزه سینما از واژه پورنوگراف در مورد برخی کارگردان ها استفاده شده ، که خواهش می کنم جان هرکسی که دوست دارید همینطوری از این واژه ها استفاده نکنید. علت این حرفم این است که در جامعه سیل عظیمی به راه افتاده و آتشی در راه است که دامن خیلی ها را به خاطر همین تعاریف پوچ گرفته و می گیرد و من نمی توانم بیخیال این شوم و بگویم بگذار طرف چرندیاتش را بگوید و برود . چون این تعاریف در همینجا ختم نشده و جوانان و نوجوانان متاسفانه و متاسفانه گرفتار این تفکرات شدند و بی تعقل آتشی را به راه انداختند تا جایی که برخی دوستان آشنا به هنر و هنرمند هم این تعاریف را باور کردند و شدند مثل باقی آن آدم ها.

باز هم صدای آه می آید . آرامشی در جدال . راستش به عنوان یک نویسنده دیگر حاضر به ادامه دادن این متن کوفتی نیستم و می روم سراغ سوژه هایی که چیزی برای پنهان کردن نداشته باشند . این شما و این هم باقی داستان مزخرفی که می خواندید .

....

" الان وقتشه که حرف رو پیش بکشی . زود باش پسر . خوابم میاد . "

: اون آقایی که دیروز برای خرید باهاش بودی کی بود ؟

: یه ادم مثل تو .

: منظورم اینکه شوهرت بود ؟

: نه . من شوهری ندارم .

: به اندامت هم نمی خوره . خیلی جوونی .

: هاهاها . مرسی عزیزم .

: خوابم میاد . می شه تو بغلت بخوابم ؟

: بیا عزیزم .

: آدم وقتی کنارت می خوابه دیگه دوست نداره بلند شه .

: هه . سیگار می کشی ؟

: سیگار ؟ گاهی .

: بیا ، بکش .

: صبح پادشاهی که می گن اینه ؟

: بعدشم تنفر از زن .

: خاک بر سر اونایی که از تو متنفر شن .

: ها ها ها . تو خیلی با نمکی پسر .

: تو که هم قشنگی و هم قشنگ چرا ازدواج نمی کنی ؟

: تو چند سالته ؟

: هیوده .

: یک روز از این حرفت پشیمون می شی .

: هنوزم نمیخوای بگی اسمت چیه ؟

: دونستن اسم من به چه دردی می خوره ؟

: آدما باید اسم داشته باشن تا همو صدا بزنن .

: تو چی دوست داری صدام کنی ؟

: فرشته . تو یک فرشته ای .

: یه روز از این اسم خسته می شی .

: می تونم بازم بیام پیشت ؟

: البته . ولی اینبار با کمی . . .

.....

" نگاش کن . حالا برای من قیافه می گیره .

دِ اگه بدونی با چه فرشته ای نشست و برخاست دارم . ادای دخترای معصوم رو در میاره . حالم ازت بهم میخوره . آره حالم ازت بهم می خوره . تویی که باید بیای دنبال من .

من برای خودم یک فرشته دارم . ولی تو چی ؟ اینقدر قیافه بگیر تا بمیری .

آقا سهراب مخلصیم . آقا سهراب نوکریم .  همه تا کمر خم میشن بخاطر آقا سهراب . اونوقت توی دختره ایکبیری برای من قیافه می گیری .!!! "

: چطوری فرشته من ؟ میخواستم برای امروز عصر بیام پیشت...