خرده خيالات يك درد(داستان)
ناگهان صداي شليك اومدو همه چي رو به هم ريخت. ريتم كند حركت مردم، به ريتم تند تبديل شد.هركي به يه سمتي فرار كردو يه گوشه اي رو براي قايم شدن انتخاب كرد.
خانم جوان بچه ي حدوداً سه يا چهار ساله اش رو بغل كرد و پشت پژوي پارك شده،نشست.پسر بچه كه از صداي گلوله ترسيده بود،نعره مي كشيد.مادرش محكم فشارش داد و سعي كرد آرومش كنه.


درود .